عصر روز یکشنبه مورخ 90/6/6 اولین جلسه کارگاه شاهنامه خوانی خانه ی کودک و نوجوان نیشابور در کتابخانه شریعتی برگزار شد...

مدیریت این جلسه بعهده ی آقایان عبدالجواد صادقی (مدرس هنر و ادبیات) و فرهنگ ناظر (طراح و نقاش) و خانم سمیرا قادری (مسئول خانه کودک و نوجوان) بود. در این جلسه داستانهایی از شاهنامه به همراه نمایش تصاویری از قهرمانان آن برای کودکان تا آنها را با شخصیت های شاهنامه بیشتر آشنا شوند.

همچنین خانم قادری مسئول خانه کودک و نوجوان در این جلسه از تداوم داشتن کارگاه شاهنامه خوانی این انجمن خبر داد و افزود بزودی فعالیت های خانه ی کودک و نوجوان گسترش بیشتری خواهد یافت و بدنبال حرکت در همه ی زمینه های فرهنگی و هنری مخصوص به کودکان برای رشد و تعالی کودکان آینده شهر و حتی کشورمان خواهیم بود.

پایان خبر- سعید لطف آبادی
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 6:39  توسط خانه ی کودک و نوجوان
|
هر بار كه ميروي، رسيدهاي
story
...پشتش سنگين بود و جادههاي دنيا طولاني ميدانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته ميخزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بود.
سنگپشت تقديرش را دوست نميداشت و آن را چون اجباري بر دوش ميكشيد.
پرندهاي در آسمان پر زد، سبك؛ و سنگپشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست.
كاش پُشتم را اين همه سنگين نميكردي. من هيچگاه نميرسم. هيچگاه.
و در لاك سنگي خود خزيد، به نيت نا اميدي...
خدا سنگپشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كُرهاي كوچك بود
و گفت: نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس نميرسد !
چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است.
حتي اگر اندكي. و هر بار كه ميروي، رسيدهاي.
و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو پارهاي از هستي را بر دوش ميكشي؛ پارهاي از مرا.
خدا سنگپشت را بر زمين گذاشت... .
ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور.
سنگپشت به راه افتاد و رفت، حتي اگر اندكي؛ و پارهاي از «او» را با عشق بر دوش می كشيد...
عرفان نظرآهاري
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:36  توسط خانه ی کودک و نوجوان
|
نسیم ، نفس خداست
story
بارش زیادی سنگین بود و سربالایی سخت. دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد. نفس نفس میزد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید ، کسی او را نمی دید.دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم ، نفس خداست.مورچه ، دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: گاهی یادم می رود که هستی ، کاشکی بیشتر می وزیدی.خدا گفت: همیشه می وزم، نکند دیگر گمم کرده ای!
مورچه گفت: این منم که گم میشوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خرد . نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.
خدا گفت: اما نقطه سرآغاز هر خطی است.
مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت : من اما سرآغاز هیچم ، ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد.
خدا گفت: چشمی که سزاوار دیدن است میبیند. چشمهای من همیشه بیناست.
مورچه این را می دانست. اما شوق گفتگو داشت.شوق ادامه گفتن.
پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست.
خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.
مورچه خندید و دانه گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد.
هیچکس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک، مورچه ای با خدا گرم گفتگو است.
عرفان نظرآهاری
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:35  توسط خانه ی کودک و نوجوان
|